قیمت سکه و ارز
۱۳۹۲/۰۶/۲۲ - ۱۴:۴۶

"اشرف"؛ لانه عنکبوتی که سرانجام سیاه منافقین را رقم زد

اشرف به دلیل ویژگی‌ها و امکاناتی که داشت امکان کنترل جبری اعضا را به سرکردگان این گروهک می‌داد و به همین دلیل رجوی اشرف را ناموس این گروهک نامیده بود که برای همیشه از دست رجوی رفت.

"اشرف"؛ لانه عنکبوتی که سرانجام سیاه منافقین را رقم زد
سراج24:  ‏ساعت‏ ‏10‏ ‏شب‏ چهارشنبه ‏به‏ ‏وقت‏ ‏بغداد‏‏ بود که بقایای گروهک تروریستی منافقین توسط ‏ارتش‏ ‏عراق‏ از پادگان اشرف تخلیه شدند تا این خانه فساد رجوی برای همیشه به تاریخ بپیوندد. این خبر هم برای مردم عراق و هم برای ایرانی‌ها بسیار خوشحال‌کننده بود، چراکه کارنامه سیاه منافقین برای هر دو ملت یادآور جنایت و ترور و وحشی‌گری بود.
پادگان تروریستی که سرکردگان سازمان منافقین آن را "شهر اشرف" می نامند، از سوی مسعود رجوی به نام اشرف ربیعی همسر اول وی که در درگیرهای سال 1360 در ایران به همراه موسی خیابانی نفر دوم سازمان منافقین کشته شده بود، نامگذاری شده بود.
این پادگان که در تمام سال‌های نیمه دوم دهه شصت و دهه هفتاد مرکز اقدامات تروریستی علیه ملت ایران بود، در 80 کیلومتری مرزهای ایران در استان دیالی عراق و شمال شهر خالص در این استان واقع شده است.
این اردوگاه در سال 1365 شمسی و پس از انتقال مرکز اصلی سازمان تروریستی منافقین به عراق و با حمایت مستقیم صدام حسین و حزب بعث تاسیس شده بود. این پادگان در حقیقت بخشی از زمین های کشاورزی مردم استان دیالی بود که توسط نیروهای صدام به زور غصب شده و به پاس همکاری مسعود رجوی در جنگ ایران علیه عراق و هم چنین سرکوب شیعیان مخالف صدام به تشکیلات تروریستی منافقین اهدا شد.
 
سازمان تروریستی منافقین در همه سال‌های حضور خود در کشور عراق به عنوان بازوی نظامی و امنیتی حزب بعث در سرکوب مخالفان عمل می کرد به نحوی که به گواه اسناد و مدارک تاریخی نقش پررنگی در سرکوب انتفاضه شعبانیه شیعیان عراق و هم چنین کردکشی گسترده در شمال عراق ایفا کرد.
ابراهیم خدابنده  از نجات‌یافتگان مناققین که چندی پیش در خبرگزاری تسنیم حضور یافته بود، فضای اشرف و شرارت‌های این گروهک را این‌گونه توصیف می‌کند: پادگان اشرف به دلیل ویژگی‌ها و امکاناتی که داشت امکان کنترل جبری اعضا را به سرکردگان این گروهک می‌داد و به همین دلیل رجوی اشرف را ناموس این گروهک نامیده بود که البته برای همیشه از دست رفت و اکنون مردم عراق خواهند بود که کنترل این منطقه که روزی کادوی صدام به مسعود رجوی بود بدست خواهند گرفت.این پادگان در حقیقت بخشی از زمین های کشاورزی مردم استان دیالی بود که توسط نیروهای صدام به زور غصب شده و به پاس همکاری مسعود رجوی در جنگ ایران علیه عراق و هم چنین سرکوب شیعیان مخالف صدام به تشکیلات تروریستی منافقین اهدا شد.
 
" اشرف" نه ‌نتها برای مردم عراق، بلکه برای اعضای خود نیز کابوسی هولناک بود که به نماد جنایات فرقه رحوی تبدیل شده بود.
یکی از نجات‌یافتگان از اشرف خاطرات خود را این‌گون روایت می‌کند:
پادگان اشرف با دیوارهای نفوذ ناپذیر و بلندش تبدیل به زندانهای قرون وسطایی شده بود .
در راه مسئولین بالای سازمان از من سوال می‌کردند برای چه آمدی سازمان گفتم آمدم تا آخوندها را سرنگون کنم و هر چه زندان در ایران است همه را خراب کنیم . آن لحظه مسئولین بالای سازمان نیش خندی زدن به مسخره گفتن درست آمدی. خیلی ناراحت شدم از این برخوردشان. دست پرورده های مسعود رجوی بودند. سر تا پا دو رو و پر رو. آمدیم اشرف قرارگاه سردار موسی خیابانی (قرنطینه).
وقتی از آسایشگاه به سمت سالن غذا خوری می آمدم متوجه اطاقی شدم که پنجره های آن را میله زده بودن. مثل زندان یک نفر داخل آن بود. رفتم تا ببینم چه خبر است. وقتی نفر داخل اطاق را صدا کردم نفر ترسید. گفت سریع از اینجا برو، سازمان اذیتت میکند. گفتم چرا؟ گفت: برو من اینجا زندانی هستم. تعجب کردم سازمان به اسم آزادی زندان درست کرده و شکنجه و زندانی میکند نفراتش را !
مستقیم رفتم پیش خواهر حشمت. گفتم: سازمان زندان دارد؟ گفت: نه. گفتم: خودم با چشمام دیدم نفر داخل سلول بود. گفت من زندانی هستم سریع از اینجا برو! حشمت خندید و گفت: سازمان خیلی پاک‌تر از این حرفهاست. مبارزه میکنه که بعد از سرنگونی هر چی زندان تو ایران است را خراب کند.
هر روز می‌رفتم به نفر زندانی سر میزدم که به من گیر دادند. حشمت صدایم کرد و گفت: این نصیحت را می‌کنم، هر جا نیاز شد چشمانت را ببند و رد شو. بعد فهمیدم تمام اطاق‌های اون قسمت پر زندانی است که پنجره های آن را موکت پوشاندند که کسی نبیند. بعد از مدتی منتقل شدیم به ورودی بالا که مسئولش مریم بلغبان بود. وقتی با نفرات دیگر محفل میزدم هر کس به یک مدل به سازمان فحش میداد و می‌گفت سازمان با کلک من را آورده به اسم فرستادن به خارج.
رو به روی مجموعه ما مجموعه متروکه ای بود که یک نفر جلوی درب آن پست می‌داد. یک شب رفتم پرسیدم داخل اطاق چیست که همیشه اینجا نگهبانی می‌دهی؟ گفت: یک نفر است که میخواهد از سازمان جدا شود، اینجا زندانی‌اش کردند. پرسیدم: سازمان که زندان نداره! گفت: اینجا بازداشتگاه حساب می شه نه زندان!
هر روز که سالن غذا خوری می‌رفتم نفرات کم میشدند. وقتی مراجعه میکردم به مسئولین می‌پرسیدم نفرات چه می‌شوند، مسئولین می‌گفتن می‌روند ماموریت، دیگر دنبال نکن، این موضوع اطلاعاتی است.
هر روز دو یا سه نفر غیبش میزد. گاهی هم یکی یا دو نفر را می فرستادند ارتش برای رد گم کردن. تا یک روز ساعت 2 نیمه شب بود. ناصر هاشمی بیدارم کرد. گفت: کارت دارند. لباسهایم را پوشیدم. رفتیم با ناصر. گفتم: مریم باغبان کار دارد؟ گفت: نه، صبر کن می بینی.
رسیدیم به مجموعه های ورودی که ورود و خروجش چک میشد. بعد ناصر گفت: پیاده شو. وقتی پیاده شدم دیدم تمام پنجره ها نرده دارند و از یک ساختمان صدای جیغ و فریاد می آید. گفتم: ناصر کسی را می‌زنند؟ گفت: نه عادی است. رفتم از درب ، داخل اطاقی. همین که وارد اطاق شدم یک دفعه یکی با چوب طی زد به سرم. گفت: مزدور کثیف، سگ رژیم ... . یکی دیگه با لگد و مشت میزد...
یکی از آنها حمید آراسته بود و اون یکی با اسم مستعار مسلم و پیر دختری به اسم فروغ. فحش‌های رکیک می‌دادن و میزدن. می گفتن: بگو تو را کی فرستاده؟...
این پذیرایی اولش بود. اطاق‌های دیگر نفرات را جوری میزدن که نفر به مسعود و مریم فحش می‌داد. تا ساعت پنج صبح زیر بازجویی و شکنجه بودم. بعد من را تحویل حسن مجتهدزاده با نام مستعار «نوید» دادند. گفتم تمام شد. بعد من را انداختن در سلول انفرادی. با لگد و مشت گفتن لباسهایت را در بیاور. گفتم در نمی آورم. دوباره ریختن زدن. صدایشان را بردند بالا. بعد یک دست لباس زندانی آوردن دادن. لباسهای سازمان را در آوردم تحویل دادم. دوباره آمدن سراغم بردن بازجویی. در راه نوید التماس میکرد و می‌گفت بگو نفوذی هستم، من پیش مسئولم خراب نشوم. خندیدم. نعمت اولیایی و مهدی نامی شروع کردن به زدن و روی زمین کشیدن و بردن به اطاق باز جویی.
فروغ گفت: می‌خواهی اعتراف کنی تا آزادت کنیم؟ گفتم: من کاره ای نیستم. گفت: می‌خواهی به این کتاب قرآن قسم بخوری؟ گفتم: آره. یک دفعه کتاب قرآن را پرت کرد به طرفم. از بالای سرم رد شد و افتاد زمین. فروغ داد زد: کثافت این قرآن که کتاب داستان است. بعد به جون مسعود و مریم قسم خوردم. که سه تایی هار شدن و ریختن سرم. شروع کردن به زدن.
وی در ادامه می‌نویسد:
هرروز چند مدل شکنجه می‌شدیم :
1- قطع آب گرم در زمستان و ندادن وسایل گرمایش
2- حبس در انفرادی که نفر فکر میکنه خودش زندانی است
3- بی خوابی زیر بازجویی
4- گذاشتن حلب روی سر و با چوب زدن به آن
5- در سرما انداختن در آب سرد
6- زدن درب سلول هر 10 دقیقه با چوب و لگد
7- کشیدن پشم شیشه به بدن
8- زمان سرویس یک دقیقه
9- دادن غذای سرد و کم
10- (این قدر) زدن شکمم سوراخ شد وچرک کرد. دارو نمیدادن. هر روز خودم چرک میکشیدم بیرون .
سیاهه جنایات منافقین در اشرف به قدری مشئز کننده و غیرقابل باور است که شاید سال‌ها زمان ببرد تا همه ابعاد آن برای مردم ایران و عراق روشن شود، اما همین‌قدر که از پس پرده بیرون افتاد است به حدی است که خبر تعطیلی اشرف هر دو ملت را خوشحال کرده است.
بقایای منافیقن به لیبرتی می‌روند. پادگانی در نزدیکی فرودگاه بغداد و هم‌نام شهری در ایالت تگزاس. و در این کمپ نیز مستاجر چند روزه دولت عراق هستند تا برای انتقال به کشوری ثالث آماده شوند.
آوارگان قدرت‌طلبی مسعود و مریم که روزگاری با سودای مبارزه با امپریالیسم پای به جهنم اشرف گذاشته بودند، اکنون چشم به دست دولت‌مردان آمریکا دوخته‌اند تا برای آنان "ماوایی" جدید دست و پا کنند. و این همان مکر خداست که نفاق منافقین را به دست خودشان آشکار کرد.
و این گونه بود که "ناموس رجوی" برای همیشه نماد خفت و خواری منافقین شد.
اشتراک گذاری
نظرات کاربران
capcha
هفته نامه الکترونیکی
هفته‌نامه الکترونیکی سراج۲۴ - شماره ۳۲۴
آخرین مطالب
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••